چیزی را حس میکنم که نمیخواهم باورش کنم.
+
خط خطی شده در بیست و هفتم مهر 1387زمانی مثل 5 بعد از ظهر :خطاط شیما انتظاری
|
پاستیل که میخورم، اعصابم آرام میشود.
پاستیل من کو؟
+
خط خطی شده در پانزدهم مهر 1387زمانی مثل 5 بعد از ظهر :خطاط شیما انتظاری
|
بعد از یک سال و هشت ماه رفت.
+
خط خطی شده در یازدهم مهر 1387زمانی مثل 9 بعد از ظهر :خطاط شیما انتظاری
|
تا عادت کنم که با تمام شدن ماه رمضان، نماز خواندن متوقف نمیشود، کلی از نمازهام بر باد میرود.
+
خط خطی شده در دهم مهر 1387زمانی مثل 7 بعد از ظهر :خطاط شیما انتظاری
|
عجب صبري خدا دارد.
+
خط خطی شده در نهم مهر 1387زمانی مثل 9 قبل از ظهر :خطاط شیما انتظاری
|
دوستم به سفر یک هفتهای میرود؛ نمیدانم چرا، اما از وقتی خداحافظی کرد، این چند مصرع در ذهنم میرود و میآید:
سفرت به خیر اماتو رو دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفهها، به باران، برسان سلام ما را.
+
خط خطی شده در هفتم مهر 1387زمانی مثل 10 بعد از ظهر :خطاط شیما انتظاری
|